X
تبلیغات
آرزوهایی که به آتش کشیدمشان!


آرزوهایی که به آتش کشیدمشان!

فکر میکردم تو همدردی...اما نه!!..توهم دردی.

by : x-themes

امشب بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم ...هرچند که حتی الانم دیگه حوصله ی این چیزارو ندارم اما حس خفگی اجازه نمیده که بیش ازین سکوت کنم!!

به معنای واقعی خستم!!اینقدر خستم حتی گله هم نمیکنم،گریه هم نمیکنم،حرفم نمیزنم حتی پیش خودمم غر نمیزنم دیگه ازین دنیا هم گله نمیکنم!!اینقدر خستم که از همه بریدم...

فکر نکنید الکی میگم  و فقط حرفه نه!دیگه از همه بیزارم ...حتی از کسی که دوسشم داشتم گذشتم و کار خوبی هم کردم چون اون هم مثل بقیه فقط آزارم داد!!

الان که دوباره دارم مینویسمو فکر میکنم میبینم من تو زندگیم به هیچکدوم از چیزایی که کیخواستم نرسیدم به هیچ کدومشون!

همه ی ارزوهام رفت....اما به درک که رفت!

دیگه عشقو دوست داشتن برام هیچ معنایی نداره!تا حالا به هرکی که دل بستم منو شکست....

شکست...خوردم کرد!

تنهایی خیلی قشنگتره....خیلی لذت بخش تره خیلی جالب تره فوقش دلت که گرفت 2ساعت گریه میکنی عوضش کسی نیست که ثانیه به ثانیه عذابت بده..ثانیه به ثانیه با رفتنش تهدیدت کنه...سرت داد بزنه...غرورتو بشکنه...خوردت کنه..تحقیرت کنه...کسی نیست که بخواد عوضت کنه!!

منم داد زدم ...داد زدم که دیگه محیای قبلی نیستم ...دیگه دلم برای خودمم نمیسوزه...

دیگه از همتون میگذرم...زیر پا لهتون میکنم همون طور که شماها خوردم کردین و واقعا هم این کارو کردم!

خیلی وقته دیگه حتی به آرزوهامم فکر نمیکنم....آره ایناست همه اون آرزوهایی که حتی توخواب میدیدمشون!

همون آرزوهایی که به آتیش کشیدمشون با دو دست خودم!!

از همه اونایی که دوسشون داشتم متنفرم...از آدما...از خانوادم..از خودم...فقط دیگه نمیجنگم!

دیگه نمیگم نمیخوام..دیگه نمیگم نمیتونم...دیگه گریه نمیکنم...

همه میگن ...میگن محیا چرا اینجوری شدی؟چرا ساکت شدی؟دلم میخواد بزنم تو دهن همشون و دهنشونو پره خون کنم!

این شد سرگذشت یه دختر 18ساله که بدون هیچ تقصیری کل زندگیشو باخت!

دیگه تموم شد من یکی دیگم...من محیا نیستم.احساسی نیستم..لوس نیستم..

قوی هم نیستم...آدم هم نیستم....

من هیچم...هیچ!

آی آدما دیگه هیچکس سعی نکنه بهم نزدیک شه..دیگه کسی منو نمیخوام دوست داشته باشه دیگه نمیخوام کسی درکم کنه...

همتون برین به جهنم ..کاش میتونستم با دو تا دست خودم همتونو خفه کنم آخر از همه هم خودمو!!

........................................................دیگه راحت شدم!

سه شنبه بیست و ششم آذر 1392| 23:37 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

امروز عجیب دلم گرفته...........

اینقدر دیشب گریه کردم که اشکی ندارم که بریزم.

یه بغضی به اندازه ی دنیا راه نفسمو بسته...هوا ام عجیب دلش گرفته مثل من بدجوری داره میباره.

این برگای زرد مثل نمک رو زخمن....قلبم تیر میکشه...از پارسال این موقع تا امسال چقدر همه چیز

عوض شده....زندگیم ازین رو به اون رو شده...چه قدر تغییر!!خدایا دمت گرم بابا!!

کمکم کن ناجور،ناجورم!!!!!!!!!!!!!

 

یکشنبه دوازدهم آبان 1392| 0:9 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

قبر منو خیلی بزرگ بسازین...........

چون میخوام یه دنیا آرزو با خودم به گور ببرم!!

شنبه چهارم آبان 1392| 0:38 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

خدا خدا میکنم که فقط پاییز،فصل غریبی هااز راه نرسد!!

عجیب.............بغض دارد!

عجیب.........درد نبودنت میشود بلای جانم!

عجیب.......در همان سوز،میان کوچه،روح مرا از درد دلتنگی ات پر میکند!

عجیب.................................!!

خدا خدا میکنم پاییز از راه نرسد.ساکار

شنبه شانزدهم شهریور 1392| 1:23 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

یــاבتــ بخیـــر
به خو
בتــــــ نگیـــــر
به زندگـﮯ هستــ ــمـ ڪه روزهایی هوای مـ
טּ رو בاشــ ـتـــــــــــــ...

 

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392| 23:24 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

دیگر تمام شد!!!

آرزوهایم را گذاشتم در کوزه....

با آبش قرص های اعصابم ر میخوردم!

جمعه هشتم شهریور 1392| 2:55 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

هی!!

ازت نمیگذرم..
نه به خاطر خودم!

به خاطر مادرم که بعد از رفتنت،

تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی منو..
یواشکی پشت در اتاقم گریه کرد!!

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392| 23:55 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

گاهی کسی  را دوست داری نمیفهمد.......

گاهی کسی دوستت دارد نمیفهمی...............

خلاصه یه مشت نفهم دور هم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم!!

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392| 5:23 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

من ازش خاطره دارم !!.........خاطــــــــــــــره درد کمی نیست...!!

========================================================

خدایا یه لحظه گوش کن؛خـــــــــــــــــــــدا جدی میگم!!.......نه بچه بازیه،نه ادا اطوار..

اینور دنیا...حال ((خیلیـــــــــا)) اصلا خوب نیست،یه دســـــــــتی به زندگیشون بکش!!

=========================================

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار فرقی نکرده خود خودشه...

فقط اونی که داره باهاش قدم میزنه من نیستم!!

=======================================================

او رفــــــــــــــــــــــــــت...

و این خود شعر بلندیـست....!!

=======================================================

باران عاشقانه اش نکن..منو او ((ما)) نشــــــــــ♥♥ــــــــدیم...!!

پنجشنبه ششم تیر 1392| 0:52 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

خدایا وقتی دلت میگیره چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟

میری یه گوشه میشینی و گریه میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟

هی با نگاهت بازی میکنی که یادش بره میخواسته گریه کنه؟

.....یه لیوان آب میخوری که بغضتو بفرستی پایین؟؟

یادت میاد که خدایی و همیشه باید تنها باشی؟؟؟؟؟

خدایا نمیدونی من این روزا چـــــقدر خدا بودم....

دوشنبه سوم تیر 1392| 0:51 |mahya| |

❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-❊ ❋ ╰☆╮ ✡ ❂ -‘๑’-

ϰ-†нêmê§